نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

نیلای , ماه من

دعای فرشته

سلام دخترکم خوبی، مامانی امروز رفتیم مولودی خونه عمو اکبر خیلی خوب بود خوش گذشت اولش بد اخلاق بودی ولی بعدش بازی کردی رقصیدی دختر نازم الاهی همیشه خندون باشی ، مامانی دعا کن خدا اول به همه سلامتی بده بعدشم دعا کن مشکلات تموم شن ،خیلی خستم مامانم نمیخوام نا امیدت کنم ولی بعضی وقتا کم میارم .دعا کن دخترم برای همه برای من اخه دعای شما کوچولوها که دل پاکی دارین مستجاب میشه فرشته خانوم   ،دوست دارم نفسم خنده های تو به من امید میده همیشه بخند ...
18 آبان 1390

علاقه مندیها

سلام ماه من میخوام برات از خودت بگم ،مامانی شما به اشپز خونه خیلی علاقه مندی مخصوصأ به سر چاه،    به ترانه بریباخ منصور سریآ واکنش نشون میدی و یسری فعل و انفعالات در شما رخ میده      به شعر ای زنبور طلایی  علاقه خاصی دارین و با یک لبخند زیبا گوش جان میسپاری  به ریختن همه چی روی زمین اصولآ دوست نداری دوربرت مرتب باشه به قول محسن پسر دایی   با غیر مرتب حال میکنی  منم که مهربونننننننننن  راستی مریمم خیلی دوست داری ...
18 آبان 1390

بدون عنوان

سلام دخترم مامانی رفتی تو 11 ماهگگگگگگگی   هورا هورا 1ماه دیگه تولد نیلای جونم اخیشششششش نازی ، ببخشید دیر شد اخه اینترنت قطع شده بود خیلی دوست دارم گلم مامانیی شبا تو خواب گریه میکنی وقتی چیزی رو میخوای با یه حالت عصبی داد میزنی همش همون یه دونه دندونتو فشار میدی منم نمیدونم چکار باید بکنم  ...
18 آبان 1390

نیلای اخمو

سلام گلم دخترکم یاد گرفتی اخم کنی   تا از چیزی بدت میاد اخم میکنییییی از حالا مامانو میترسونی فوت ََکردنم یاد گرفتی ناقلا یه جورایی بزرگتر شدی وقتی بغلم میکن خیلی  ذوق میکنم   ََخیلی نازی نانای من  یه کار جدید   قاشق درست میگیری تو دستتو قشنگ خودت غذاتو میخوری مرسیییییییییییییییی مامانی ...
18 آبان 1390

خرابکاری

نیلای  کوچولوووووووووو مامی پدر لپتابو در اورد طفلک بابایی تا همین الان داشت درستش میکرد چه بابایی دمش گرممممممم ...
18 آبان 1390

بدون عنوان

سلام به قشنگترین دختر دنیا   عیدت مبارک  امروز عید قربان بود منو شما ساعت 11 از یه خواب ناز بلند شدیم (اخه جفتمون مریض بودیم و قرص خوردیم) رفتیم حمام بعد از 5 روز  بعد زنگ زدیم خاله ارزو امد دنبالمون رفتیم خونه مامانجی فاطمه بابایی و نبردیم اخه حالش اصلأ خوب نبود خوابید  اونجا 2 تا ببیی   و کشتن یعنی خونه عمو اکبر کشتن اوردن اونجا  خلاصه همه دور هم نشستیم و صحبت کردیم   خوب بود ولی چون بابایی نبود زیاد نچسبید  ناهار و که خوردیم دوباره با خاله ارزو  برای بابایی غذا بردیم بابایی مریض بود ...
18 آبان 1390

بدون عنوان

سلام مامانی، دختر کوچولوی من تب داشتی مامانی خیلی ترسید موقع اذان صبح دیدم بی طاقتی بلند شدم دیدم عسلم داغ   الاهی بمیره مامانت که تو اینجوری بیحال نباشی بابایی رو بیدار کردم اونم گفت تب داریییی منم دوییدم رفتم بالا از عمو امید پرسیدم چکار کنم عمو امید گفت استامینفون بدیم من شروع کردم پاشویت کنم بابا پژی رفت داروخانه تا رسید یکم تبت امد پایین خدارو شکر طبق روال عادی قطره رو  به نحو احسنت بالا اوردی مجبور شدم شیافت کنیم بمیرم   بلاخره خوابیدی منم بیدار موندم یوقت خدا ناکرده دوباره تب نکنی    خدا همه نی نی های مریض و شفا بده امیین دوست دارم دخترکم ...
15 آبان 1390